the Secret

عشق,امید,ایمان

گاه هیچ برای گفتن نیست جز فریاد زدن نامش
نويسنده : هادی ابراهیم لو - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧
 

 

خدایا....


 
comment نظرات ()
 
مرگ چیست ؟
نويسنده : هادی ابراهیم لو - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۳
 

به نام او

مرگ چیست ای جز این است که دچار سرنوشت شوی به ناچار ؟

آیا این نیست که ثانیه ها برایت حکم ابدیت داشته باشند و زمان برایت مفهومی نداشته باشد جز صدای تیک تیک ساعتی که به دیوار اتاقت آویزان است با یه باطری رو به اتمام که همیشه  بیست دقیقه به 12 مانده است؟ آیا این نیست که دقایق را بشمری تا شاید نسیمی به صورتت دست نوازشی کشد یا تند بادی چشمانت را کور کند و جامه از تنت بدرد و جای جای تنت را خونین کند؟ آری این همان مرگ است. سکوت مطلق ، انتظاری بی پایان برای هیچ ....

ولی یادت برود که زمان برای تو ایستاده است دقیقه ای در کار نیست و شمارشی نیز...


 
comment نظرات ()
 
خدایا کمکم کن....
نويسنده : هادی ابراهیم لو - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٩
 

به نام او

روزی گریستم و با خون خودم عهد بستم که عاشق نشوم بریدم دستی را که نشان عشق بر رویش بود و با خون و اب امضا کردم زیر عهدی را که بسته بودم با خود.عهدی که پیمانش نابودی عشق در وجودی بود که با عشق زنده بود. ولی باز عاشق شدم....عاشق کسی که در پاکی نظیر نداشت و ندارد عاشق کسی که در وفا بی همتاست.خدایا کمکم کن همیشه ی هستی دوست دار خوبی باشم برایش خدایا کمکم کن گل هستیم را همیشه باغبانی خوب باشم که در این دو روز هستی فقط عشق است که می ماند و خوبی،بدی همیشه محکوم به تنهایست. خدایا کمکم کن.....


 
comment نظرات ()
 
انسان: آفریدگاری که نابودگر می باید باشد
نويسنده : هادی ابراهیم لو - ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸
 

به نام او

ارزش ها را نخست انسان در چیزها نهاد تا خویشتن را بپاید. نخست او بود که برای چیزها معنا آفرید ، معنایی انسانی ! از این رو خود را انسان می نامد ، یعنی: ارزیاب. ارزیابی آفریدن است. تنها با ارزیابی ست که ارزشی هست. دگرگشت ارزش ها یعنی دگر گشت آفرینندگان. آنکه می باید آفریدگار باشد ، همیشه نابودگر نیز هست.آری از درون ارزش ها قدرتی قوی تر سر بر می آورد و چیرگی ای نو که تخم و پوسته ی تخم را می شکند. و آن که می باید آفریدگار نیک و بد باشد همانا می باید نابودگر باشد و ارزش شکن. بالاترین بدی این گونه به بالا ترین نیکی وابسته است. باری آفرینندگی خود همین است.

                                                                          با اندکی تغییر از فریدریش نیچه

 

پ ن: دنیای انسانی همیشه محدود بوده انسان همیشه برای آفریدن و آفریدگار بودن اول از همه باید نابودگر می بود و این اصلی ترین قانون هستیه بشر بوده وخواهد بود برای خلق یک ارزش باید نابود کرد ارزش گذشته رو تا بتوان ارزش جدیدی جایگزین ان نمود برای اینکه بتوان در بهار دوباره یک باغچه ی سر سبز و زیبا داشت باید در پاییز باغچه ی قدیمی رو شخم زد و در زمستان دوباره کاشتش تا در بهار باغچه زیبایی داشت اری انسان همیشه اینطور بوده و خواهد بود.و زندگی نیز این گونه است انسان نیز باید در هر مرحله از زندگیش زمانی که پاییز از راه می رسد و آخرین برگ از برگ های زرین درختان وجودش بر زمین می افتد شروع کند به شخم زدن زمین روح اش و نابود کند هر آنچه در ان بوده را و در زمستانش دوباره کاشت کند تا بهاری زیبا درونش داشته باشد.می دانم تصمیم سختی ست ولی این قانون لا یتغیر بشریت است اگر نابود نکند نابود خواهد شد.آری در جهانی که اوج عشق ، دوست داشتن ، محبت با اوج تنفر یکیست ، اوج شجاعت در اوج ترس ، اوج باهم بودن در اوج تنهایی و اوج زندگی در مرگ پنهان است همان بهتر که بعضی درها که صدای چیغ شان هنگام باز شدن فضا را پر می کند هیچ وقت باز نشوند بهتر است نانوشته باقی بمانند ورق هایی از این دفتر که تا صفحه تمام نشود به برگ دیگر نخواهند رفت.

 


 
comment نظرات ()
 
دیگر نخواهم شناخت تو را
نويسنده : هادی ابراهیم لو - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧
 

به نام او

گاهی دلم تنگ می شود. نه برای تو، برای آن همه عشق برای آن همه محبت و مهربانی که در درونم جاری بود. بخشیدمت آری تو را می گویم تویی که می گفتی آمدم تا بهای پنج سال عشقم را ازت بگیرم آری هنوز یادم است ، زخم نمی زنم ، ولی تو فراموش کردی ، فراموش کردی که کلمات هیچ وقت فراموش نمی شوند ولی بخشیدمت اما به بهایی ، می دانی آینه عکس هیچ کس را قاب نمی کند حالا که خودت را در آینه دیدی و رفتی چرا آینه شکستی ؟ ولی خوب شد دیگر کسانی همانند تو نمی توانند نزدیک شوند ، خرده آینه ها هنوز بر جایند.درست است آینه ای نیست که خود را در آن ببینند ولی تکه از ان آینه را نگه داشته ام به رسم یادگاری نه برای تو برای خودم برای عشقم برای طعمو عطر تمام لحظه هایی که عاشقانه پرستیدمت برای اینکه مزه ی عشق یادم نرود. نمی خواهم دگر بار نزدیک شوی دوست ندارم حتی تکه کوچکی از اینه ی عشقم در پایت رود دوست ندارم حریم دلم با خون تو رنگین شود دوست دارم همان طور سیاه و سفید بماند تا رنگی باشد با خون سرخ تو.تمام قاب عکس های خاطراتت را تمام رویاهایم را می سوزانم و در آتشش از همان تکه شیشه های عشقم آینه ای خواهم ساخت بهتر از قبل ولی نه برای تو.بخشیدمت به بهای عشقی که در آن دالان نمناک درونم نهان بود و دیگر نخواهم شناخت تو را.


 
comment نظرات ()
 
چیست این
نويسنده : هادی ابراهیم لو - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥
 

 

به نام او

چیست این عشق این علاقه این احساس وقتی که جداییست آخر ؟ چیست وقتی که خیانت می فکند تخم کینه ؟ چیست این فاصله ها این نزدیکی ها این خاطره ها ؟ چیستند اینها ؟ چیستند این احساس های به ظاهر پاک این عشق های الهی ؟ چیستند ؟ چیستند وقتی دروغ تیشه بر کوه عشق می زند ؟ آری چیستند ؟ آیا چیزی به غیر از احساس های ناپایدار انسانیند؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
نويسنده : هادی ابراهیم لو - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧
 

به نام او

امروز داشتم دفتر عشقی که بهم هدیه دادی رو می خوندم ونامه هایی که تا خورده در لا به لای دفتر به جا مانده بود و هنوز بوی عطری می یومد بوی عطر از تک تک برگ های دفترت. هنوز باور نمی کنم هنوز باور ندارم که تو ....

یادته حرفایی که می زدی یادته می گفتی که تا آخرش باهمیم و کنارم خواهی بود؟ آخ خدا چی می شد که می تونستیم خاطرها رو از صفحه ی زندگی خط بزنیم؟ خاطراتی به ظاهر زیبا ولی دردناک . یادته یه روز راحت اومدی به زندگیم در حالی که خیال می کردی دوستت ندارم و یه روز راحت خیانت کردی در حالی که هنوزم خیال می کردی دوستت ندارم؟ و اصلا ندیدی و نخواستی ببینی. یادته دفتر قرمز رنگی که دادی ؟ گفته بودی واست بنویسمش واست نوشته بودمش ولی هیچ وقت نخواستی بخونیش نمی دونم شاید بلد بودی که فقط بنویسی هیچ وقت یاد نگرفتی که نوشته هارو بخونی. دارم اولین نوشته ام رو می خونم:

به نام او

امروز دوشنبه 9 فروردین 1389

امروز می نویسم برای سالها بعد سالها بعد که در کنار همیم می نویسم برای سالها خوشبختی در کنار ......

ولی حالا چی ؟ خسته ام از همه چیزو همه کس از همه دروغ های قشنگ آدمایی مثل تو . و حالا آرزومه که هیچ وقت چشمام به چشمات نیفته. متنفرم از چشمایی که بهم دروغ بگن.

پ ن: فاصله ی بین حد والای عشق و بالا ترین حد تنفر کمتر از تار موییست.درست همانند پله هایی که در رو به روی هم بالا می روند و در جایی به هم می رسند و در یک طرف نهایت عشق است و در طرف دیگر نهایت تنفر و نفرت و کاش آدمی در یکی از این دو نهایت باشد و نه نصفی در تنفر و نصفی در عشق.نمی دانم چرا این فاصله ها این قدر کمند. کاش می شد مرزی بین عشق و تنفر گذاشت.


 
comment نظرات ()